پل گراهام
پل گراهام عکاس بزرگی است که هیچ عکس شاخص و به یادماندنی ای ندارد! بعید می دانم کسی از علاقمندانش بتواند او را با یک تصویر مشخص و محبوب به یاد آورد. (خصیصه ای که بی شک در مورد اکثر هنرمندان قابل تصور است.) اهمیت پل گراهام در کارنامه سی ساله اوست و در پرسش های ذهنی ای که هربار وا می داردش تا پاسخی سنت شکن برایش بیابد. حاصل این جستجوی سی ساله، نه رسیدن به تصاویری پرنمود و دلخوش کننده، که رسیدن به قلمروهای تازه و نفس کشیدن در فضایی بکر و پانخورده بوده. او هرچند در ادامه مستند نگاری انگلیسی حرکت کرده، اما توانسته تعریف عکاسی مستند را "دگرگون" و "شخصی" کند. تعداد صفحات اختصاص داده شده برای معرفی یک عکاس، این بار کمی از حد متعارف بیشتر شده، چرا که ضرورت بود تا برای توضیح جزئیات و ظرائف آثار او، مجموعه هایش یک به یک مورد بررسی قرار گیرد. پل گراهام عکاس آسانی نیست که بشود به یک نگاه به او دل داد. شاید همین عمق دیریاب اوست که وی را اینچنین عکاس محبوب بسیاری از عکاسان دو دهه اخیر کرده است.
یادداشت هایی آزاد درباره تصویر مستند
پیام توی بطری
خیلی از ما در مواجهه با عکس های قدیمی این حرف سانتاگ را تجربه کرده ایم که: «هر عکسی در طول زمان تبدیل به یک عکس هنری می شود.» عکس های تاریخی شده، نه صرفا از حیث زیبایی شناسی، که بابت اشاراتشان به فضایی دور از دسترس، سبب ساز تخیلی می شوند بی حد و حصر. شرمین نادری با اتکا به این تخیل تاریخی، عکس های گوناگونی را (به طور تصادفی) از دل تصاویر مستند ایرانی برگزیده و آنها را مرکز و بهانه قرار داده تا حول قصه های قبلا خوانده و قصه های آمده در ذهنش، یک جا بچرخد و به اتفاقاتی اشاره کند که بی حضور این تصاویر نه کامل می شد، نه دقیق و اینقدر تحریک کننده.
دانیل پیتین
پیتین، نقاش جوان اهل چکسلواکی سال 1977 در پراگ متولد شده است. در آکادمی هنرهای زیبای پراگ در رشته نقاشی کلاسیک و سپس هنر مفهومی به تحصیل پرداخت و در سال 2002 فارغ التحصیل شد. تصاویر فیگوراتیو کارهایش که به نظر می رسد از متن یک داستان دراماتیک برگرفته شده اند، با فضاهایی خالی که گویی در همین لحظه اتفاقی در آن رخ داده و یا قرار است رخ بدهد، تاثیر آزاردهنده ای بر بیننده دارند. این تصاویر یادآور صحنه هایی از آثار فلینی و یا هیچکاک هستند که برای بیننده مرموز و گناه آلود می نمایند. خود او از خلال این تصاویر سعی در برقراری ارتباط با گذشته اش دارد؛ گذشته ای که نیمی از آن در دولتی کمونیستی و نیمی دیگر در دوران سرمایه داری سپری شده است: «...این اتفاقات تا حدی کودکی مرا دگرگون ساختند و سایه ای نه لزوما سیاه بلکه بیشتر پوچ وبی معنی از خود به جای گذاشتند. وقتی به گذشته نگاه می کنم مثل این است که به یکی از رمان های کافکا می نگرم. من در کشوری مملو از دروغ و محدودیت بزرگ شدم اما تنها در طول چند روز_ دقیقا زمانی که به سن بلوغ رسیدم_ گویا به یک باره همه آزاد و رها شدند. آیا این شبیه داستان های کافکا نیست؟»
1357 تا 1377
هفت سال از انتشار "حرفه:هنرمند" می گذرد. فصل "حرفه:نقاش" در تمام این مدت موضعی انتقادی نسبت به جریان غالب و رایج نقاشی معاصر ایران داشته است. و در عین حال به این موضوع هم واقف بوده که هر نقدی نیازمند مبانی نظری و مقدمات لازمی است که در فضای فعلی و با داشته های موجود چندان امکانی برای آن مهیا نیست. پس در پرداختن به نقاشان ایرانی بیشتر به سراغ آدم های حاشیه ای رفتیم که آثار و همین طور کنش هنرمندانه شان مغایر یا متفاوت با جریان غالب بود. همچنین در بخش نظری پرو‍‍‍ژه ای را دنبال کردیم که می توان آن را آسیب شناسی نقاشی معاصر ایران نامید. نتیجه، نوعی چشم پوشی خودخواسته از اتفاقاتی بود که در فضای تجسمی کشور در جریان است. هفت سال زمان درازی است و طی این مدت اتفاقات بسیاری افتاده که دست کم صورت ظاهری فضا را به کلی دگرگون کرده است؛ آنها که هفت سال پیش ستاره های نقاشی معاصر ایران بودند حالا به نیش طعنه جوان ترها، قدیمی و دمده به نظر می رسند و در میان بازیگران جریان اصلی کمتر به نامشان برمی خوریم. بازی به میدان های بزرگتری کشیده شده؛ بازار جهانی با ارقام کلان مبادلاتش و همین طور امکانات ارائه آثار در قالب نمایشگاه های معتبر و چاپ کتاب ها و کاتالوگ های با کیفیت این ظاهر پر زرق و برق تجربیات نسل قبل را خرد و کم اهمیت جلوه می دهد...
بازنگری مکتب نیویورک
شاید اولین احساسی که از دیدن عنوان فوق به بعضی از خوانندگان دست می دهد، احساس حاکی از خستگی و ملال بازگشتن به چیزی تاریخ گذشته و قدیمی باز شد. بازگشتن به این جنبش هنری کار از مد افتاده و ملال آوری به نظر می رسد_ ظاهرا دیگر کسی به آنها علاقه چندانی ندارد. اما می توان از همین مسئله آغاز کرد: سبب این فاصله گیری چه بوده است؟ آیا نمی توان هنر دهه های اخیر را، با تمامی خرده جریان ها و انشعاب های مختلف خود، از بسیاری جهات با اهمیت به عنوان قطب مقابل یا آنتی تز تمامی ارزش ها و ویژگی هایی درک کرد که نقاشان مکتب نیویورک نماینده آن بودند (ارزش هایی چون جدیت، ذهنیت باوری، ناخودآگاهی، آبستراکسیون، حس تک افتادگی و انزوای اجتماعی، دغدغه های اگزیستانسیل، و حس تراژیک)؟ در این صورت، یک پاسخ ساده و در عین حال صحیح می تواند این باشد که برای شناختن موقعیت کنونی خود، ضروری است که به نقطه عزیمت هنر "پس از" مدرن بازگردیم و ببینیم که از چه فاصله گرفته ایم و برای آنها احیانا چه بهایی پرداخته ایم. شناخت زمان حال در مقابل این دیگری مدرن زمینه آن را فراهم می سازد که از تقابل دو قطبی مدرن _پست مدرن ( و مشتقات آن: جدی-کنایی، آبستره – فیگوراتیو، تصویری- روایی، منزه طلب_ درآمیخته، خالص_ التقاطی، شخصی_اجتماعی) فاصله بگیریم، و احتمالا امکان میان جیگری میان دو قطب و رفع حفره ها و نقاط ناخوانای هر یک از آنها را به وجود آوریم...
شبکه های اجتماعی: پاتوقی بری امروزی ها
شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک در ایران مثل خیلی چیزهای دیگر دچار سیاست زدگی شد و به محاق رفت. اما در دوران کوتاه حضورش، خیلی ها را به سمت خود کشاند. نوشته های این بخش به دنبال شناخت این پدیده، ارائه تحلیلی اجتماعی از علت همه گیری آن و باز کردن باب گفتگو درباره جوانب مختف آن است. شناخت هر پدیده ای در هر حال مغتنم است و می تواند در حکم شروع دوباره ای باشد برای درست اندیشیدن به آن.