فاجعه در مقام کالای لوکس؛ نگاهی به کارنمای «باغ وحش» ، نوشته‌ی علی گلستانه

 

چگونه، اثری مانند تابلوی بهمن محصص که از فاجعه سخن می‌گوید، در نمایشی منظم از لوازم لوکس نقره‌ای و طلائی و پلاستیکی و بادکنکی، تبدیل به کالایی شیک از همان جنس می‌شود؟ پاسخ بیش از حد روشن و ساده است: وقتی انبوهی از محصولات، بدون داشتن بنیادی مشترک و بدون لحاظ‌ شدن ایده‌ای محوری، تنها با تکیه بر موضوعی واحد، جمع‌آوری شوند تا صرفاً مانُوری باشند از «اقتدار» و «نفوذ» و «روابط» و «دوستی» و «همبستگی»، هر اثر ارزشمندی هم که بیرون از این مجموعه‌ی سفارشی خلق شده باشد در بی‌معناییِ کل نمایش حل می‌شود. تلاش مشخص کیوریتور مبنی بر اعتباردادن به کارهای متوسط از طریق تزریق کار دو-سه استاد تثبیت‌شده، نتیجه‌ی عکس داده است. اینجاست که غیابِ سَبْک، نه تنها به نفع برجسته‌شدن یک «ایده» و «فکر» نبوده است، بلکه فقط فرصتی بوده برای جمع‌وجورکردن ناهمگون‌ترین ترکیب تا همه را با هر سلیقه‌ای به گالری بکشاند: «به‌خاطر محصص هم که شده برویم»! در نمایشگاه «باغ وحش»، این بی‌ارتباطی و سفارشی‌بودن برای هر بیننده‌ای آن‌قدر روشن است که عجالتاً نیازی به تحلیل ندارد؛ مگر اینکه منتقدی از سرِ شوخ‌طبعی، این تکثرِ بی‌معنا را بازنمودی از تکثر و بی‌معنایی در جهان معاصر بداند!
بااین‌همه، روشن است که نمایشگاه کوشیده تا معنادار باشد: بیشتر آثار، صرفاً درباره‌ی حیوانات نیستند؛ بلکه درباره‌ی خشونت علیه حیوانات اند و بی‌وقفه می‌کوشند پیام‌هایی را درباره‌ی قساوت بشر و خشونت علیه حیوانات به مخاطب مخابره کنند. ولی چرا این پیام‌های پیش‌ساخته و «مورد وفاق عموم» در این نمایش شکست می‌خورند؟ هنرمندی که می‌خواهد لوکس‌ترین و شیک‌ترین محصول را برای جلب نگاه مشتاق «خریدار بافرهنگ» بسازد، اصولاً چگونه می‌تواند از فاجعه سخن بگوید؟ به‌نظر می‌رسد هنرمندان این نمایشگاه با انتخاب چنین موضوعی، فقط خواسته‌اند وجه معنایی آثار خود را بیمه کنند؛ وگرنه تکنیک و ظاهر منسجم و «شکیل» و تجملیِ ساخته‌ها، مطلقاً هیچ ربطی به دغدغه‌ای که هنرمندان کوشیده‌اند از راه مجموعه‌ای از نشانه‌های کلیشه‌ای (هاله‌ی نور، زخم و خون، صحنه‌ی شکنجه، و…) به ما منتقل کنند ندارد؛ این تجملی‌بودن، حتی در مقام نوعی تضاد کنایه‌آمیز هم بیش‌ازحد نخ‌نما و ناکارآمد است.
درواقع، میل و شوق عجیبی که امروز در به‌کاربستن تروتمیزترین مواد برای ساختن اشیائی که قرار است آن‌ها را به‌عنوان اثر هنری بپذیریم در دنیای هنر موج می‌زند، ناشی از طلب‌کردن ناامیدانه‌ی جایگاهی امن و بی‌سرو‌صدا برای هنر در میان اشیاء زندگی روزمره است. انبوه عروسک‌های بادکنکی و محصولات پلاستیکی و لایت‌باکس و تصاویر اتوکدی و عکس‌های خنثای پولارویدگون به‌نمایش‌درآمده در سالن‌ها، به همان اندازه هم در فروشگاه‌های لوازم لوکس و سر-‌درِ فروشگاه‌ها و نمایه‌های فیس‌بوک یافتنی اند. این‌ها همان چیزهایی هستند که بازار هنر از آن به‌شدت استقبال می‌کند: اشیائی بی‌تفاوت که بیش‌ازحد می‌کوشند تا به‌جای بازتاب فرسودگی تاریخ و زندگی یا قیام دربرابر آن، شکل شسته‌‌‌و‌‌‌رُفته‌ی کالاهای لوکس را به خود بگیرند. سرمایه‌گذاران کلانی که فستیوال‌ها و بازارهای هنر را بر انگشت می‌چرخانند، از هنری حمایت می‌کنند که بی‌تفاوتی و بی‌ارزشی را همچون آرمان و ارزشی در خود بازمی‌آفریند. این‌چنین است که به‌تدریج، هنر هم‌زمان که ظاهر اشیاء معمولی زندگی، را به‌خود می‌گیرد، توان‌اش را برای بازتاب‌دادن فرسودگی واقعی زندگی از دست می‌دهد؛ (نگاه کنید به تحلیل صریح و درخشان جیمسون در مقاله‌ی مشهورش، «منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر»، به‌ویژه صفحه‌های ۱۳تا۱۶، در:
فردریک جیمسون و دیگران، منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر، ترجمه‌ی مجید محمدی و…، تهران: هرمس، ۱۳۷۹)هنری سر تا پا ایدئولُژیک و وابسته به مشتی حکم حاضر و آماده درباره‌ی قساوت‌های بشر، آن هم فقط برای آنکه هنوز وقاحت و صراحتِ آن را نیافته که بگوید «من خالی ام. من چیزی نمی‌گویم»، هنری که نمی‌تواند هیچ پیشنهادی برای تغییر به ما ارائه دهد و نمی‌تواند آن آینه‌ی مشهوری باشد که آدمی‌یک‌آن تصویر ازریخت‌افتاده‌ی خود را در آن می‌بیند و «ناگهان به‌خود می‌آید». در این مقیاس و با چنین رویکردی در خلق هنری، فرقی نمی‌کند که اثر خود را با پیام‌هایی درباره‌ی مبارزه علیه سرمایه‌داری پُر کنیم یا ستایشگر جلالِ پوشالیِ آن باشیم؛ درهرصورت، دقیقاً خودِ نظام سلطه‌ی بازار است که از خلال آثار ما سخن خواهد گفت. بیان اینکه «هنرِ امروزِ جهان جز این نیست» هم نه تنها این وضعیت را توجیه نخواهد کرد، بلکه با نوعی سهل‌انگاری جبران‌ناپذیر، گره‌ای بر گره‌های دیگر خواهد افزود؛ زیرا این گفته، فارغ از درستی یا نادرستی محتوایش، به‌سرعت ما را با این پرسش مواجه می‌کند که آیا سامانه‌های تکنیکی، معنایی و صوری هنر هم باید لزوماً، مانند قوانین بازار آزاد، جهانی باشند ـ آن هم درست زمانی که ایدئولُگ‌های هنر پست‌مدرن تلاش می‌کنند تا با ارائه‌ی هر دلیلِ ممکن، هنر و اندیشه را ناتوان از پیوند با مفاهیم کلی نشان دهند؟
هنری که در فرم از زرق‌وبرقِ کالاهای لوکس تقلید می‌کند، اگر درباره‌ی «مسائل مهم» هم سخن بگوید، فقط می‌خواهد به‌این‌ترتیب پیوند خود را با محرک اصلی تولید خود، یعنی بازار، پنهان کند. تمام تلاش‌های فرهنگی امروز هم برای رسمیت‌دادن به چنین هنر اخته‌شده‌ای که دیگر قادر به هیچ‌کاری نیست جز جا‌به‌جاکردن پول و فراری‌دادن ثروتمندان از پرداخت مالیات، ما را بیش‌ازحد از تعریف هنر درمقام واسطه‌ای نجات‌بخش دور کرده است، واسطه‌ای به‌دور از پیش‌فرض‌ها و جلوه‌گری‌ها، که از راه آن می‌توانیم آنچه را که همچون واقعیتی سرسخت و تعریف‌ناپذیر پذیرفته‌ایم، دیگربار و از نو تعریف کنیم. (گالری شیرین، اردیبهشت و خرداد ۱۳۹۳)